تبليغاتX
elipo


elipo

خوب می بینم که فعالیتم داره زیاد می شه و هی تند تند می یام. البتنه هنوز خیلیییییی جا دارم به پای امید ، نیما و فرهاد برسم.

دوستان گرامی ، مدعوین محترم . این پست یه پست کاملا جدییییییییی یه. بدون کوچکترین آیکونی ، و بدون کوچکترین طنزی.

یه راهنمایی می خوام مخصوصا از متاهلین که خدا رو شکر اینجا زیاد داریم.

ازدواج دو حالت داره ( لااقل تو ایران که اینجوری) . یا اینکه  از قبل با طرف دوست بودی. که این جوری خیلییی از مشکلات حل می شه چون  به چیزهایی که هست عادت داری و چیزایی که نیست به چشمت     نمی یاد. یا اینکه ازدواج سنتی یه و بازم تکلیفش معلوم.

همیشه قبل از اینکه پای کسی در میون باشه برای خودت یه شمایلی از کسی که دوست داری پیداش کنی تجسم می کنی ( قربونش برم هیچ وقتم اونی که می خوای پیدا نمی شه) ولی وقتی قضیه جدی می شه و یکی پیدا می شه همه معیارات از ذهنت می پره. نمی دونی بر چه اساسی باید درجه بندیش کنی . چی ها الویت داره چی ها نداره. رو چی ها باید دقت کنی از چی ها باید بگذری.

چه چیرایی تو زندگی مشترک از همه مهم تره و اول از همه باید رو اونا دست بزاری.

و مهمترین بخش قضیه که برای دخترا لااقل اکثر دخترا مهمه. توی ازدواج های سنتی از چه مرحله ای به بعد باید دنبال احساس بگردی. یعنی کی اون حسه به وجود می یاد.

ظاهر چه قدر اهمیت داره؟ تا چه حد باید روش تمرکز کنی ؟؟

واااااااااااااااااااااااای هوارتا سوال دارم که نمی دونم چه جوری بپرسم.

این پست بیشتر مخصوص شماست اگه دوست دارین کمکی به یه بر سر دو راهی مونده کنید بیاین و از تجربیاتتون برام بگید. شاید یه ذره دلم قرص شه .

پ.ن.1 :  هنوز هیچ خبری نیست فعلا در حال جمع آوری اطلاعات هستیم.

پ.ن.2 : کاش می شد به جای تصمیمات عاقلانه ، تصمیمات عاشقانه بگیریم.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 9:17 توسط elipo| |

شمع و چراغا رو روشن کنید الی وارد می شود.

آقایون خانم ها یه سوال. شما چه قدر به خرج کردن برای عروسی معتقدین؟؟

یعنی به نظرتون هرکه بامش بیشتر باید عروسیشم گرون تر ؟؟؟

خوب بزارین براتون بتعریفم.

جای همگیییییییییییییییییییییییی خالی مخصوصا بعضی ها.  ما دیشب عروسی  تشریف داشتیم. همون دوسته محترمه.

 ساعت 3 سر رییس جون رو گول مالیدیم و از شرکت جیم جیم  زدیم به سمت خونه. راهم که یه ذره دو ذره نیست قربونش برم ساعت 5.15 رسیدم خونه و بدوووووو تو حموم . خدا پدر اوناییی که کتیرا رو برای ما شاغلین اختراع کردن. سریع موها رو بیج بیجی کردم و بقیه ماجرا . ساعت 6.5 از خونه راه افتادیم. حالا جالبیش این بود که دوس جون ما 2 هفته پیش هول هولی منو دعوت کرده بود ما تو ماشین بودیم که شک کردیم اصلا عروسی امشب بود ، واقعا هتل اوین بود ؟؟؟؟ ( خوب چیه یادم رفت زنگ بزنم تایید آخر و بگیرم) از ترافیککه بگذریم ، نزدیک هتل  رسیدم به یه خیابون ورود ممنوع و چون پدر ما خیلیییییییییییییییییییییییییییییی قانون مند تشریف دارن با سرعت تمام  رفت تو ورود ممنوع و جالب تر این بود که یکی دیگه هم با سرعت هرچه تمام تر تر داشت می یومد و داشته باشید صحنه رو . حالا به جای اینکه مادر محترمه به بابا غر بزنه یک عدد داد تمیز سر بنده زد که دفعه آخرت باشه اینجوری بدون کارت می یای عروسی ( حالا شما خودتون ربطش رو پیدا کنید)

می تونم بگم 1 ساعت مجلس ما داشتیم از تنهایی و غریبی به حالت اغماء فرو می رفتیم. فکر کن از کل دوستا من فقط دعوت بودم خوب مردم از تنهایی دیگه.  من نمی دونم آخه یعنی چی عروسي جدا  این  خانم ها خودشون الکی از خودشون تلاش در می کنن هیچ کسم  نیست که اینا رو تحویل بگیره .  

ما هم حس دوسته عروس بودنمون گل کرده بود گفتیم یه ذره شلوغ بازی در بیاریم  ، دستی ، جیغ بتفشی شلنگ تخته ای  .... که با نگاه متعجب و چشمای گرد شده مهمون ها به گوشه تنهایی پناه بردیم.  مثه يه دختردختر خوب دست به سینه نشستیم.

آخه فکر کن کل مهمونا 60 نفر هیچ کسم هیچ کاری نمی کرد عروس مرد اینقدره خودش  رقصید .

از اینا بگذریم بریم سراغ خرررررررررج. فقط 6 میلیون پول عکاسی . مثلا اسمش عکس خبرنگاری بود .حالا باید بعدن دید که چی از اب در می یاد.  1 میلیون 900 هزار تومن آرایشگاه . من که نه آرایشی دیدم نه موی جالبی .کل مجلس عروس دنبال سنجاق بود برای سفت کردن موهاش. حالا شام و خرجای دیگه بماند. چه قدر گل که  حیف و میل شد.

خدا وکیلی این چشم و هم چشمی و تجمل گرایی مردم ایران و داره نابود می کنه. آخر شب که مهمونا می یان خداحافظی تازه عروس داماد می فهمن چه کلاهی سرشون رفته و الكي اين همه مدت دويدن و این همه خرج کردن اینقدرم خودشون و از صبح کله سحر درگیر آرایشگاه و عکس باغ و آتلیه و هزار جور دنگ و فنگ دیگه می کننآخرشم هیچی جز خستگی و استرس تو عروسی نصیبشون نشده.

حالا یه سوال :

شما می دونید من چه جوری این پست و تموم کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن۱: از شوخی گذشته بایدعادت کنیم به ساده زندگی کردن . به این که برای خودمون زندگی کنیم نه اینکه دنبال تایید دیگران باشیم.

پ.ن۲: توی یه دو راهی بزرگ دارم کم می یارم برام دعا کنید .

پ.ن.۳ : اگه حس کنی هر روز بیشتر از روز قبل یکی رو دوست داری چیکار می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 13:48 توسط elipo| |

 

پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

الان منو شطرنجی کنید ......................

نمی شه. خوب از قدرت تخیلتون و استفاده کنید دیگه .....................

گفتم بیام اینجا یه گرد گیری کنم خیلییییی خاک گرفته یهو یه مهمون ناخونده می یاد آبرو ریزی می شه خوب .

این پستمون دو قسمت داره. قسمت اول آقایون گوشاتون رو بگیرید لطفا.

خدا وکیلی نمی دونم  این چه خصلتی که اکثر دخترا ( بلا نسبت گل دخترای اینجا ) دارن. حس می کنن همه دخترای اطراف اعم از دوست و دشمن بخیلن و چشم دیدن هیچ  موفقیت اینا رو ندارن. برای من که خیلییییی  از این موارد پیش اومده .

شب امتحان – 5 ساعت مونده به امتحان- تماس تلفنی دو دختر :

وااااااااااااااااااااااااااااااااااای ...... جون . منکه وضعم خرابه. الان از خواب بلند شدم از 1000 صفحه هم فقط 10 صفحه خوندم مطمئنا  حذف می کنم این درس و .

10 روز بعد از امتحان :

ااااااااااااااا. تو که گفتی حذف می کنی .پس چه جوری شدی 19 .

نمی دونم والله من فقط برگه سیاه کردم حتما استاد عاشقم بوده نمره داده ( داشته باشین که 10 هم نداده 19 )

تماس تلفنی دو دختر- شب – همراه با صدای جیغ و گریه و غش و.........

ای خدا بگم چیکارش کنه. اصلا شکل این پسر رو نمی تونم ببینم. شکاکه- منو دوست نداره – عصبی یه . فردا بهم می زنم

1 ماه بعد :

زینگ زینگ زینگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ.

عزیزم بیا پایین برات کارت عروسی اوردم .

حالا اصل قصه :

بنده امروز در کنار بخاری در شرکت نشسته بودم ( خوب برای ما شیک نیست پکیج و این حرفا نداره بخاری یه چیه مگه )

داشتم چایی می خوردم و از هوای سرد لذت می بردم که تلفن زنگ زد. و دوست بنده ما رو عروسیشون دعوت کرد اونم دو هفته دیگه.

قیافه من :

من نمی دونم توی این مدت کوتاه چه کرد که اون جنگ و گیس و گیس کشی  ا ساله تبدیل به عروسی شد . خوش بخت باشن ما که بخیل نیستیم .

ولی قسمت بد ماجرا.

یعنی شما آقایون روزی هزاااااااااااااااااااااار بار خدا رو شکر کنید . سجده شکر به جا بیارین که برای  سنتون کسی کنتور نمی زاره .

25 سالت شد چرا درست و ادامه نمی دی؟

25 سالت شد چرا سر کار نمی ری؟

25 سالت شد چرا ازدواج نمیکنی ( خوب آخه این یکی که دست خود آدم نیست چه گلی بگیره به سرش)

نمی خوای بچه دار شی سنت رفت بالا ها .

از اونجا که خبر گزاری من خیلیییییییییییی قوی یه در عرض 30 ثانیه با منزل  تماس گرفته شد و مخابره خبر برای مامان .

مامان:

خااااااااااااااااااااااک بر سرت. اینم رفت . از تو کوچیکتر بود این یکی هم . تو موندی دیگه. ببین مردم چه زرنگن پشه رو رو هوا نعل می کنن به تو اسبم بدن رو زمین نمی تونی نعل کنی .

من :

اگه یه شک دیگه تو این زمینه به مامان من وارد بشه  باید خونه مجردی بگیرم فکر کنم.

 ........................................

پ.ن.1-  از همین جا از دختر خانم های محترم می خوام این اخبار و به دوستا زود مخابره کنید تا دوستان فرصت داشته باشن مامانا رو  یواش یواش آماده کنم  که یهو شک به خودش و اون بنده خدا وارد نشه.

پ.ن.2- خیلییییییییییییییییییییییییی خوشحالم که دوستای عکسستانم اینجا می یان و بهم سر می زنن. عاششششششق همشونم در بست

پ.ن.3-  با تمام این حرفا از دوران مجردی لذت ببرید که بهترین دورانه . بر اساس اطلاعات رسیده اون ورم هیچ خبری نیست همین ور و عشقه ( مگه نه  متاهلین عزیز)

پ.ن 4- قول می دم زود بیام و از شرایط  و سوتی های کار جدید بگم. قووووووووووووووووووووووووووووول

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 14:46 توسط elipo| |

یالله ما اومدیم.

اینجا تهران است . صدای الی را از محل کار جدید می شنوید .

به حول و قوه ی الهی بعد از ۱.۵سال انتظار . اشک چشم ریختن . و روزها را بدون تغییر سپری کردن . من بالاخره رفتم جای جدید.

۴ ماه بعد از اینکه بنده اینجا استخدام شدم هر روز که چشم ریس به من می افتاد :

رئیس: خانم فلانی آماده باشین تا یک هفته دیگه آموزشتون شروع می شه واسه رفتن به بخش جدید

من : چشم

ا ماه بعد :

رئیس : خانم فلانی آماده باشین تا یک هفته دیگه آموزشتون شروع می شه واسه رفتن به بخش جدید

من : چشم

 

۶ ماه بعد :

رئیس : خانم فلانی آماده باشین تا یک هفته دیگه آموزشتون شروع می شه واسه رفتن به بخش جدید

من : چشم ( تو دلم : بر پدر تو و  هر چی آموزش )

 

ا سال بعد :

رئیس : خانم فلانی آماده باشین تا یک هفته دیگه آموزشتون شروع می شه واسه رفتن به بخش جدید

من : چشم ( ارواح شکمه محترمه  . عمرا بیام آموزش )

 

و بالاخره بعد از  ۱ سال و ۶ ماه بنده هفته ی پیش رفتم آموزش و الان در محل جدید داریم به خلق الله خدمت می کنم.

فقط بدی که داره اینه  که راحتی اون جای قبلی رو ندارم . واسه همین دیر به دیر می تونم سر بزنم . عین دزدا آپ کنم.

در هر صورت آمدیم بگوییم خوبیم و سر حالیم و ملالی نیست جز دوری دوستان . اینجا امکان داره خبرا بیشتر بشه دست پر تر بیام .

دوستون دارم هواااااااااااااااااااااااااااارتا .   

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:23 توسط elipo| |

سلام عليكم. ما دوباره اومديم.

امروز مي خوام يه اعتراف كوچولو بكنم. در مورده چي؟؟؟؟؟ خوب  صبر بدين مي گم. در  مورده يكي از خصوصيت هاي اخلاقيم.

متاسفانه متاسفانه با شرمندگي بسيار يكي از خصلت هاي اينجانب حسادته.  خوب وايسين  اينقدر سريع آخ و واخ راه نندازين . بايد يه چيزو اضافه كنم من  به تنها چيزي كه حسادت مي كنم " سطح تحصيلاته " . باورتون مي شه ؟؟؟ البته شايد بشه اسمشو گذاشت غبطه چون علاوه بر اينكه دوست دارم خودم داشته باشم براي ديگرانم بخيل نيستم.

هميشه تو اين مسابقه هاي تلويزيوني طرف مي گه مدرك فلان من يعني دست و پام سست مي شه. ولي مشكل اصلي اينه كه نمي تونم همت كنم درسم بخونم. يعني مي دوني يه ذره برام سخته. همين جوري هم از وقتي رفتم سر كار به بقيه كارام نمي رسم. باز خدا رو صد هزار مرتبه شكر كه مجرديم و وسايل آرامش از جمله شكم توسط مادر جان فراهم مي شه.

ولي خدايي امروز تصميم گرفتم دوباره بخونم. 5 آبان نزديكه .

چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا يهو فيلم ياده هندوستون كرد؟؟؟

داشتم همين جوري پروفايل دوستان رو يه زير و رويي مي كردم. چشمم به  مدرك تحصيلي كه افتاد يه كارتن قند حبه اي آب كردن توش. براي همين تصميم قطعي مو گرفتم. اميدوارم اين دفعه كم نيارم.

من مي تونم مگه نه !!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن 1 : همه اين آتيشا از پروفايل دو نفره هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .

پ.ن 2 : اگه راهي روشي براي بالا بردن حوصله درس خوندن دارين بگين كه به كارم مي ياد.


نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:8 توسط elipo| |


Design By : Night Skin