تبليغاتX
elipo


elipo

یالله ما اومدیم.

اینجا تهران است . صدای الی را از محل کار جدید می شنوید .

به حول و قوه ی الهی بعد از ۱.۵سال انتظار . اشک چشم ریختن . و روزها را بدون تغییر سپری کردن . من بالاخره رفتم جای جدید.

۴ ماه بعد از اینکه بنده اینجا استخدام شدم هر روز که چشم ریس به من می افتاد :

رئیس: خانم فلانی آماده باشین تا یک هفته دیگه آموزشتون شروع می شه واسه رفتن به بخش جدید

من : چشم

ا ماه بعد :

رئیس : خانم فلانی آماده باشین تا یک هفته دیگه آموزشتون شروع می شه واسه رفتن به بخش جدید

من : چشم

 

۶ ماه بعد :

رئیس : خانم فلانی آماده باشین تا یک هفته دیگه آموزشتون شروع می شه واسه رفتن به بخش جدید

من : چشم ( تو دلم : بر پدر تو و  هر چی آموزش )

 

ا سال بعد :

رئیس : خانم فلانی آماده باشین تا یک هفته دیگه آموزشتون شروع می شه واسه رفتن به بخش جدید

من : چشم ( ارواح شکمه محترمه  . عمرا بیام آموزش )

 

و بالاخره بعد از  ۱ سال و ۶ ماه بنده هفته ی پیش رفتم آموزش و الان در محل جدید داریم به خلق الله خدمت می کنم.

فقط بدی که داره اینه  که راحتی اون جای قبلی رو ندارم . واسه همین دیر به دیر می تونم سر بزنم . عین دزدا آپ کنم.

در هر صورت آمدیم بگوییم خوبیم و سر حالیم و ملالی نیست جز دوری دوستان . اینجا امکان داره خبرا بیشتر بشه دست پر تر بیام .

دوستون دارم هواااااااااااااااااااااااااااارتا .   

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:23 توسط elipo| |

سلام عليكم. ما دوباره اومديم.

امروز مي خوام يه اعتراف كوچولو بكنم. در مورده چي؟؟؟؟؟ خوب  صبر بدين مي گم. در  مورده يكي از خصوصيت هاي اخلاقيم.

متاسفانه متاسفانه با شرمندگي بسيار يكي از خصلت هاي اينجانب حسادته.  خوب وايسين  اينقدر سريع آخ و واخ راه نندازين . بايد يه چيزو اضافه كنم من  به تنها چيزي كه حسادت مي كنم " سطح تحصيلاته " . باورتون مي شه ؟؟؟ البته شايد بشه اسمشو گذاشت غبطه چون علاوه بر اينكه دوست دارم خودم داشته باشم براي ديگرانم بخيل نيستم.

هميشه تو اين مسابقه هاي تلويزيوني طرف مي گه مدرك فلان من يعني دست و پام سست مي شه. ولي مشكل اصلي اينه كه نمي تونم همت كنم درسم بخونم. يعني مي دوني يه ذره برام سخته. همين جوري هم از وقتي رفتم سر كار به بقيه كارام نمي رسم. باز خدا رو صد هزار مرتبه شكر كه مجرديم و وسايل آرامش از جمله شكم توسط مادر جان فراهم مي شه.

ولي خدايي امروز تصميم گرفتم دوباره بخونم. 5 آبان نزديكه .

چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا يهو فيلم ياده هندوستون كرد؟؟؟

داشتم همين جوري پروفايل دوستان رو يه زير و رويي مي كردم. چشمم به  مدرك تحصيلي كه افتاد يه كارتن قند حبه اي آب كردن توش. براي همين تصميم قطعي مو گرفتم. اميدوارم اين دفعه كم نيارم.

من مي تونم مگه نه !!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن 1 : همه اين آتيشا از پروفايل دو نفره هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .

پ.ن 2 : اگه راهي روشي براي بالا بردن حوصله درس خوندن دارين بگين كه به كارم مي ياد.


نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:8 توسط elipo| |

  الو الو

1 2 3

الو الو مي نويسيم.

دوستان عزيز ، همراهان گرامي اگر مي بينيد احوالات اين پست  بسيار خيش خراش ماست و هيچ نكته مفيد و آموزنده اي ندارد پوزش ما را  جلو جلو بپذيريد.

اين پست به خاطر پرخاش دوستان و به خاطر اينكه ببينن ما خجالت كشيديم و پست زديم نوشته شده است و هيچ ارزش ديگري ندارد.

از كجا بگم الان . خيلييييييييي وقته ننوشتم.اها از خوش به حالي يه پسرااااااااااااااااااااااا.

دو هفته پيش  جاي همتون خالي دو تا عروسي دعوت بودم. ( نه به اينكه سال به سال كسي عروسي    نمي كرد نه به اينكه بخت همه ، همچين  يهوووووووووووووووووو وا شده ما همش اين ور سال عروسي دعوتيم ) يكيش كه دور بود ولي يكي عروسي دختر دايي جان بود كه بسيار بسيار خوش گذشت. ولي در تمام اين عروسي ها يك نقطه مشترك وجود داشت مي دونين چي بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وااااااااااااااااااااااااااي تعداد دخترا. خدايي چرا اينقدر دختر زياد شده اين چند وقت . آقايون مجرد گير كنه گلوشون كه اين همه حق انتخاب رنگ و وارنگ دارن. باورتون  نمي شه از بين 150 نفر آدم مجردي كه بود 140 تا دختر بودن و 10 تا پسر .

حالا مي تونيد  قيافه اين 10  تا آقاي محترمه رو تصور كنين كه نيشا تا كجا باز شده بود و از طرفي تلاش اين 140 نفر براي جلب لااقل يكي از اون 10 تا. ( خانماي محترمه پوزش ولي خدايي دقيقا همين جوري بود )  يك  دست و پايي مي زدن و ما هم كه قربونش برم خارج از اين باغا فقط مي خنديدم و مادر گرام حرص و غصه .  كه همه اينا  ليسانس مي خوان ، كار مي خوان ، شوهر مي خوان .

البته به اين نكته توجه بفرماييد كه بنده دو مورد اول رو دارم و معلومه كه تنها غم باد مادر كمي يه علت سوم بود كه روش نشد به من بگه. من 2 ساعت اول رو صندلي نشسته بودم و فقط به مامان آمار       مي دادم"  مامان 10 تا ديگه اومدن " . و اين قيافه مادر بود كه هي كج تر مي شد.

آخر سر هم طفلي دخترا يكي از يكي شكست خورده تر با دست و پاهايي آش و لاش شده از شدت حركات موزون اون هم از نوعه جلب نظريش رفتن خونه هاشون.

ولي بعضي موقع ها به آقايون حسوديم مي شه. خووووووووووووووووووووووووش به حالتون كه خودتون مي تونيد كسي رو كه دوست دارين انتخاب كنين .

الكي نگين  شماها  نشستين خونه هاتون ما بايد بيام دست بوسي.

خوب  خدايي يعني چي كه ما بايد بين يه سري ادم محدود كه  پا پيش مي زارن يكي رو انتخاب كنيم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا اگه  شاهزاده اسب سوار بين هيچ كدومشون  نبود تكليف چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

البته تكليف معلومه سفيدي مو به مانند سفيدي دندان .

پ.ن 1 : روزام داره يه ذره زيادي يكنواخت پيش مي ره . راهي واسه افزودن هيجان به زندگي سراغ ندارين ؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن.2 : در به در دنبال وام مي گردم اگه از دوستان محترمه كسي جايي رو مي شناسه كه وام خوب بده آدرس لطفا . يك عمر دعاي خير ما بدرقه راهش .

پ.ن 3 : حالا نمي نوشتم بهتر بود يا اين چرت و پرتايي كه رديف كردم.

/*]]-->

ها ها هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا   

بعدا نوشت :

آقا به خدا من اين پست رو تازه زدم. نمي دونم اين بلاگفا خاك بر سر چش شده. تازه نظرامم نشون نمي ده. كسي ميدونه چيارش كنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوباره نوشتمش ببنيد درست شد يا نه؟؟

بعد تر از اون نوشت :

دوستان گرامي تازه درست شده. نظر هاي همگي محفوظه ، همه رو خوندم خيالتون تخت . اگه دوست دارين بياين دوباره نظر بدين. من اينقدره ذوق مي كنم

   

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 10:45 توسط elipo| |

 " زندگي حكمت اوست

زندگي دفتري از حادثه هاست

چند برگي تو ورق خواهي زد

مابقي را قسمت "


توي اين شباي عزيز كه مي گن1 سال آيندمون  نوشته مي شه دعا مي كنم و اميدوارم براي همتون بهترين قسمت و رقم بزنه.

بيشتر از هر سال به دعا نياز دارم .ازم دريغش نكنيد .

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:33 توسط elipo| |

نمي دونم همه شما اينجوري هستين يا من فقط اين شكلي ام؟؟!!!!!!!!

بعضي موقع ها بعضي اتفاقا براي آدم مثله  كابوس هميشه هست. خوابشو مي بيني يا وقتي همون اتفاق براي يكي ديگه مي يوفته تو هم به همون اندازه استرس مي گيري ياد خودت مي يوفتي.

براي من كنكور همين جوري يه. هنوزم از صداي كانكت شدن حالم بهم مي خوره ، هنوز وقتي مي گن فردا نتايج آزمون اعلام مي شه ناخود آگاه تنم يخ مي كنه و ياد خودم مي يوفتم. الان 6 سال مي گذره ولي به همون اندازه روز اول برام زجر آوره. به نظرم اينقدر كه جواب دانشگاه آزاد دلهره آور سراسري اينجوري نيست اون رتبه دادنه هيجان كارو كم مي كنه ديگه حساب كار مي ياد دستت كه چند مرده حلاجي ولي دانشگاه آزاد.......

امروز جواب دانشگاه آزاد و اعلام كردن. منم پسرخالم كنكور داشت. بنده هم چون علاقه ي خاصي به دادن خبراي خوب و هيجان انگيز اونم به عنوان نفر اول دارم سريع رفتم اينترنت خدا رو شكر اينجا ADSL داره و از اون صداي سوهان روح كانكت شدن خبري نيست . وقتي ديدم زده قبول قطعي همون وسط شركت زدم زير گريه حالا همكارا خنده كه بابا  به تو چه ولي من مگه ول مي كنم.

يادش بخير زماني كه من كنكور داشتم خواهرم يه آشنا گير اورده بود كه بهمون جلوتر بگه واااااااااااااااااااااي چه روزي بود اون روز. با هر صدايي يك متر مي پريدم 3 تا آرام بخش خورده بودم وقتي جواب و فهميدم تا 2 روز فقط خواب بودم. يادش بخير در عين تلخي يه ذوقي هم تو وجودت مي پيچه.

ولي خدايي قبول دارين لذت جواب گرفتن  به همون روزنامه ها بود. من خواهرم براي زمان روزنامه است ( حالا فكر نكنيد پيره ها نهههههههههههههه سال 77 ) . اون موقع ها هنوز اينترنتي نبود. يه دكه روزنامه فروشي هم بود دمه خونمون كه فقط اون روزنامه مي اورد. وااااااااااااااااي ساعت 8 صبح مي رفتيم توي يه صف به چه بلندي كل محله رو مي ديديم . بعد توي اين شلوغي يكي مي يومد داد كه من از انقلاب روزنامه اوردم بعد فكر كنيد 100 نفر هجوم به سمت يه روزنامه. انگار شفا بود هر كي يه گوشه ازشو مي كند. قيافه ها ديدين داشت از هر قسمت يهو صداي جيغ مي يومد و بعدش يه دختر يا پسري كه بدو بدو مي رفت سمت خونه كه خبرقبولي شو و بده به يه عده چشم انتظار.

گفتم چشم انتظار ياده مامان و بابا ها افتادم. خدايي هر وقت يادشون مي يوفتم بغضم مي گيره (ااااااااااااااا بابا من لوس نيستم كه ، الان جو گيرم فعلا). خدايي چه منظره اي  ناب تر از  ديدنه مادري كه روي يه تيكه روزنامه نشسته پشت در آزمون و داره تند تند صلوات مي فرسته و پدري كه فقط راه مي ره راه ، راه، راه و چشم هاي نگراني كه توي سيل جمعيتي كه  بيرون مي ياد دنبال بچه خودشه تا همون نگاه اولش رو شكار كنه  و تا ته خط و بخونه.

صبح وقتي زنگ زدم به خالم هنوز خبر نداشتن فكر كردن ظهر مي ياد  ( منم كه مراد دلم همين بود ديگه)

وقتي بهش تبريك گفتم لكنت گرفت ، گفت چي شده وقتي گفتم قبول شده فقط با لكنت و گريه مي گفت خوش خبر باشي خاله الهي هميشه خبر خوب بدي. آخه خدايي  بچه خيليييييييييييييييييييي خوند بعد از كنكور همش با خودش حرف مي زد و تو خودش بود.

در هر صورت اين پست و زدم به ياده روزهاي كنكور خودمون تا همه يادمون باشه و خدا رو شكر كنيم كه براي ما تموم شده .

پ.ن :

- در مورده رشته قبولي بايد عرض بنمايم پسر خاله جان دكتر شدن. خوب ديدين ذوق كردن و اشك ريختن داره خوووووووووووووووووب 

- توي همين ماه رمضان دعا كنيم براي همه ي  جونا كه هر آرزويي گوشه قلبشون هست بهش برسن .

- دوستتون دارم هوارتااااااااااااااااااااااااااااااااا. مواظب خودتون باشيد

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 9:53 توسط elipo| |


Design By : Night Skin