شمارش معكوس آغاز مي شود هفته ي ديگه همين موقع .......
كارا انجام شده فقط مونده لباس وحيد. ديروز لباسه خودمو تحويل گرفتم راضيم ولي به نسبت اجاره دست اول گرون در اومد خيليييي ساده و اروپايي يه .
از اين هفته قربونش همش در آرايشگاه به سر مي برم . رنگ مو، پاكسازي ، ناخن و ...
برام دعا كنيد. 
مرسيييييييييييييي از همه دوستاي خوبي كه به صورت خصوصي و عمومي بهم تبريم گفتن. همهتون و دوست دارم هوارتااااااااااااااااا
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 8:5  توسط elipo
|
يعني من اگه تا ۲۰ روز ديگه نتركم خيلييييييييي شانس اوردم.
به قوله وحيد شدي الي در و ديوار. راه مي رم مي خورم به در و ديوار و پله و ........
تازه درد سينم و سرفه بعد از خوردن يك دوره آموكسي كلاو و زدن تعدادي قابل ملاحظه آمپول داشت بهتر مي شد كه روز چيدن خونه دست مبارك و با فلز بريدم ، بسيييييي عميق و يه جاي خوشگل و موشگل روي دستم افتاده
(باز خوبه دسته راسته) و ديروز به سلامتي و ميمنت از پله هاي شركت سقوط كردم و بيا و ببين چه زانويي براي خودم ساختم. نه مي تونم بشينم، نه پامو خم كنم. لنگان لنگانم راه مي رويم. خيلييييي خوشگل كبود شده اونم با تنوع رنگ ( بنفش ، سبز، آبي و ....) و قربونش برم ورمي كرده كه فكر نكنم حالا حالاها بخوابه. اگه گفتين قسمت خوشگل ماجرا چيه ؟؟؟؟؟؟ پس فردا روزه عكاسي مونه براي عكس اسپرت
ديروز وقتي افتادم فقط از درد گريه مي كردم اونم چه گريه اي گوله گوله
زنگ زدم وحيد بياد دنبالم اولين چيزي كه بهم گفت اين بود : ( با نيشي تا بناگوش باز كه توانايي جمع كردنشم نداره )
به جاي اين كه از صبح تا شب به فكر مرگ و مير و خانواده ي من باشي كه مبادا عروسي عقب بيفته چشماتو باز كن خودتو نتركوني 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 16:19  توسط elipo
|
سلام سلام صدتا سلام 
يعني كل ديروز داشتم به اين فكر مي كردم اين طفلكي ها كه مستاجرن چه جوري هر سال وسايل جمع مي كننن دوباره مي چينن. 
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي ديروز رفتيم واسه چيدن خونه مردم ديگه
. حالم از هرچي تميز كاري بهم خورد. سخت ترين مرحله اينه كه بخواي وسايلو جا بدي ، حالا جاش خوب باشه حالا همه جا بشه واه واه مصبيتي بود.
يعني ديروز اگه اون كابينت سازه خونه دستم مي افتاد
( قبل از اين كه ما بيايم خودشون كابينت و عوض كرده بودن) يه دو تا نر و ماده بهش مي زدم واسه اين همه ويترين كه گذاشته تو آشپزخونه مگه مي شه اينا رو پر كرد.
ولي با تمام سختي هاش خيييلييييي خوش گذشت . بازم دست خواهري درد نكنه اينقدر زبر و زرنگ شست و جاساز كرد كه نگو و نپرس
. ديگه داره خونه شكل مي گيره.
فردا براي پرده آشپزخونه و اتاق خواب مي يان. قراره براي نصب يخچال و لباسشويي هم بيان.
امروزم مي رم دنبال فرشمم . يه فرش دستباف مامان اينا برا گرفته بودن قبلاً 9 متري بود ولي بازم فرش كم داشتيم هرچي گشتيم نتونستيم شبيه شو پيدا كنيم منم آخر سر زدم به سيم آخر گفتم عطاي فرش دستباف و به لقاش بخشيدم دو تا ماشيني شكل هم مي گيرم بعد از 2 ماه گيس و گيس كشي ديروز تونستم موافقت مامان اينا رو بگيرم.
پ.ن . 1 : از امروز تا عروسي 25 روز مونده ولي من هنوز با خونم غريبم. نمي دونم چرا اين ماه آخر همش گريه دارم . تقي به توقي مي زنم زير گريه.

پ.ن.2 : سخت ترين قسمت اين جمع و جور كردنا وقتي كه مي خواي ساك لباستو ببندي
و ببري خونه خودت . تمام خاطرات مي ياد جلوي چشمات تمام روزاي با مامان و بابا بودن . دلم تنگ مي شه خيلييييييييي.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 12:36  توسط elipo
|
يه سلام بهاري پر از انرژي مثبت 

بعد از 15 روز بخور و بخواب الحق كاري سخت از ساعت 6 صبح بيدار شدن هست ؟؟؟
از امروز الي به مدت 39 روز كاره مداوم داره همراه با استرس كه سعي مي كنم به دومي غلبه كنم . من يه عادت جالب دارم نمي دونم چرا اينجوريم هميشه وقتي مي رم مسافرت راحت تر مي تونم خريد كنم . امسالم كه ديگه غوغا كردم. جاي همگي خالي هفته اول عيد رفتيم اصفهان پيش دايي جانه محترمه و هفته دومم بازم جاتون خالي رفتيم رشت.
توي تهران من و همسري همش در گيره كاريم . حالا فكر كن دو تا آدم نيمه تنبل با دو تا مسيره كاري خلاف جهت برابر مي شود با :
تلنبار شدن و mp3 شدن كارا ، ولي آآآي اين مسافرت چسبيد.
از آيينه شمعدون بگير، تا كفش عروسي و لباس پاتختي و وسايل تزيينات خونه و..... همه رو خريديم دقيقا همونايي كه مي خواستيم و دنبالش بوديم . كلي جلو افتاديم .
هرچي داريم به مراسم نزديك تر مي شيم يه حس جديد و دارم تجربه مي كنم. نمي دونم تو ايران اينجوري يه يا همه جا همين طوره. اينجا اينقدر درگير مراسم حاشيه اي مي شي كه اصل قضيه يادت مي ره( مخصوصا كه مامان دلهره اي هم مثل مامان بنده داشته باشي) اين كه بايد مستقل بشي و همه مسئوليت ها پاي خودت و همسرته. ديگه كمك بقيه در حد يه مشاوره است و اين تويي كه بايد چارچوبا رو نگه داري. تا يه ماه آخر فقط به عروسي و كاراش ، جهاز و چيدن و خونه فكر مي كني و يهو توي روزاي آخر يه ترسي تمام وجودت مي گيره كه يعني مي تونم، از پسش بر مي يام؟؟؟ از اول عيد اين ترسه اومده سراغم دارم باهاش مبارزه مي كنم . اميدوارم موفق شم
كارامون تقريبا تموم شده ، مونده فقط مبل ، پرده و سرويس صوتي .
پ.ن.1 برام دعا كنيد .
اتفاقي نيوفته و كارا خوب پيش بره ، حاله يكي كه بد مي شه ، فشاره يكي بالا پايين مي شه كله اعصابم داغون مي شه ( مي دونيد كه منظورم چيه؟؟؟)
پ.ن.۲ : دلهره اي هاي ماماني :
صبح ساعت ۸ صبح ، تلفن شركت زنگ مي خورد
الي من تا صبح نخوابيدم
چرا مامانم ، مريض بودي ، خواب ديدي ؟؟؟
نه به خاطر تو هنوز خيلييييييي ريز ميزه نخريدي ؟؟
من كه همه چي خريدم چيزي نمونده
چرا سفره نداري با لگن توي حمام
قيافه من : 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 9:10  توسط elipo
|
بعده مدت ها سلام.
هواي بهار ، بوي روزاي آخر سال تكونم داد دلم خواست دوباره شروع كنم . شايد شروعي باشه براي سال جديد.
امسال با اينكه بزرگترين و قشنگ ترين اتفاق زندگيم افتاد ولي سال سنگيني بود ، شايد سنگين براش كم باشه ، اتفاقاتي كه باعث شد دوتايي فشار شديدي رو تحمل كنيم ولي يه حسن بزرگ داشت اينكه تو شروع آبديده شديم. فهميديم هيچ لذتي بالاتر از اين نيست كه تو روزاي سخت پشت هم باشيم.
دلم مي خواد امسال متفاوت باشه يه شروع جديد ، فراموش كردن تمام اتفاقاي سال قديم.
از سال ديگه مي يام با يه عالمه حرف و درد و دل.
امسال عيد برام يه جنس ديگه است شايد اگه مي تونستم عيد و پاكش مي كردم. چون جاي خالي كسي كه روزاي قشنگي رو برام رقم زد خيليييييييييييي حس مي شه. روحش شاد . 
همتونم دوست دارم هوارتا.
عيد همتون مبارك.
سالي پر از آرامش ، انرژي ، عشق و سلامتي رو براتون آرزو مي كنم . 
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 14:58  توسط elipo
|